محمد بن حسين البيهقي
716
تاريخ بيهقى ( فارسي )
اكنون كه شدم 1 ، و مىنمايد كه در ايشان دميدهاند 2 . و هر چند عهدى كردند ؛ مرا كه صينىام بر ايشان هيچ اعتماد نيست . و شنودم كه به خلوتها استخفاف 3 كردند و كلاههاى دو شاخ را به پاى بينداختند 4 . و سلطان را كار رفتن سوى هرات پيش نبايد گرفت بجدّ 5 ، نبايد كه خللى افتد ، من از گردن خويش بيرون كردم . وزير گفت : « چه محال مىگويى 6 ؟ سراى پرده بيرون بردهاند و فردا بخواهد رفت . امّا فريضه است اين نكته بازنمودن 7 . اگر مىبرود 8 ، بارى 9 لشكرى قوى اينجا مرتّب كند و مقيم شوند . » و پيغام داد سوى امير درين باب خواجه بونصر را ، و وى برفت و با امير بگفت ؛ امير جواب داد كه « نه همانا كه از ايشان خلاف آيد 10 . و اگر كنند ، تدبير كار ايشان به واجبى 11 فرموده آيد ، كه اينجا بيش ازين ممكن نيست مقام كردن كه كار علف 12 سخت دشخوار 13 شده است . و قدر حاجب را با خيلها و هزار سوار تفاريق 14 به نشابور بايد ماند با سورى صاحب ديوان ، و وى نيز مردم بسيار 15 دارد ، و بسرخس لشكر است ، و همچنان بقاين 16 و هرات نيز فوجى قوى يله كنيم 17 ؛ و همگنان 18 را بايد گفت تا گوش به اشارت صاحب ديوان دارند و اگر حاجت آيد و ايشان را بخواند ، به زودى به دو پيوندد . و ما از بلخ به حكم آنكه نامههاى منهيان مىخوانيم از حال اين قوم ، تدبيرهاى ديگر فرموده آيد ، كه مسافت دور نيست . خواجه را بايد گفت تا آنچه فرمودهايم امروز تمام كند كه به همه حال ما فردا حركت خواهيم كرد . » بونصر بيامد و با وزير بگفت . و همه تمام كردند و امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، ديگر روز يوم الاحد التاسع عشر من ذى القعدة 19 از نشابور برفت و سلخ 20 اين ماه بهرات آمد . و از هرات روز يكشنبه ششم ذىالحجّه بر راه بون و بغ و بادغيس 21 برفت . و درين راه سخت شادكام بود و بنشاط شراب و صيد مشغول . و سالار تلك 22 بمرو الرّود 23 پيش آمد و خدمت كرد از جنگ احمد ينالتگين 24 عاصى مغرور با ظفر و نصرت بازگشته 25 . و با وى لشكرى بود سخت آراسته و بسيار مقدّمان با علامت و چتر 26 . و تمك هندوى 27 با تلك همراه بود و تلكى ديگر بود ، امير وى را بسيار بنواخت و نيكوييها گفت و اميدها كرد ، و همچنان پيشروان هندوان را . و بر بالايى بايستاد تا لشكر هندو سوار و پياده بر وى بگذشت آهسته ، و نيكو